هر چند وقت یکبار حس میکنم که من هنوز این آدمو دوست دارم. هنوز قلبم براش میتپه! نمیدونم به خاطر وابستگیه یا چی؟
ولی خب دوباره خیلی زود به این نتیجه میرسم که ما به درد هم نمیخوریم، اما دلایلش برام واضح نیست که چرا! و فکر کنم واسه همینه که یادم میره! چون دلایل رو روشن نمیکنم.. و دوباره بهش امیدوار میشم؟
نه.. فقط یادم میره و اون خواب و خیال خوش میاد سراغم! و البته به قول داداش، اون یه رابطهی عمیق بوده و کنار گذاشتنش به این راحتیا نیست.. ذهن نمیتونه قبول کنه! ولی آخه مگه تا چند سال؟ و هنوزم باید طول بکشه؟
و امشب دوباره به اون نتیجه رسیدم! که ما به درد هم نمیخوریم. و اینکه من هنوز بهش حس عاشقانه داشته باشم، هنوز به آینده ای با اون امیدوار باشم، اصلا اصلا اصلا چیز منطقیای نیست!
پرسیدم پس چرا؟ چراااا باید هی تکرار بشه؟ این احساسات و این چرخه تو وجود من؟ چی مونده تو این تجربه که هنوز یادش نگرفتم؟
باید امشب درست و حسابی تحلیل و بررسی میکردم و اومدم برای خودم مکتوبشون کنم. تا یادم بمونه.
این واضحه. کاملا واضحه که اون رو مخمه، چرا؟ چرا؟ چراا؟ چون اون
به سلیقهم احترام نمیذاره
تو ذوقم میزنه
اون خواسته یا ناخواسته ناراحتم میکنه
و ما کنار هم خوشحال نیستیم!!!
ما همدیگه رو درک نمیکنیممم
و مطمئنم که منم رو مخشم. مطمئنم. و ببین.. متاسفم که اینو میگم ولی آدم خیلی باید اوسکل باشه که با وجود اینا هنوزم دلبسته بمونه!
فاطمه فاطمه فاطمه
اون حس ناخوشایندی که خیلی وقتا حسش میکنی،
تحقیره.
له شدن غروره!
باورم نمیشه که به اندازهی یک عمر طول کشید تا اینو بفهمی!
ازت میخوام که تمومش کنی.
این موضوع دیگه نمیتونه ادامه داشته باشه.
- تاریخ : جمعه ۲۷ دی ۰۴
- ساعت : ۰۴ : ۳۵