بالاخره بعد از زیر و رو کردن کل اتاق برای پیدا کردن بوکمارک، کاغذ دعوتنامهی افتتاحیهی کتابفروشی رو که مال یک سال پیشه و هنوز تو کشوی کمد بود رو گذاشتم لای آخرین صفحهای که خوندم و قبل از بستنش شمارهی صفحه رو نگاه کردم.
بیست و شش. بیست و شش صفحهی مداوم در مدت زمان حدود چهل دقیقه. کم پیش میاد که تصمیم به انجام کاری بگیرم و بتونم مداوم انجامش بدم. حتی مثل همین الان که تصمیم گرفتم بیام و بنویسم و بین نوشتنم کلی کار دیگه انجام دادم. به هر حال این بیست و شش صفحه دستآورد بزرگی برام به حساب میاد. هم درمورد انجام دادن یک کار مداوم و هم درمورد خوندن رمان!
چند سالی میشه؟ آره چند سالی میشه رمان نخوندم. آخرین رمانی که خوندم رو یادم نمیاد کِی بود و کدوم بود. بعد از اون، هر چقدر کتاب خوندم روانشناسی یا خودشناسی بودن. و در طی این مدت هر بار سعی کردم رمان بخونم با شکست مواجه شده بودم. تا دیشب که نرم افزار فیدیبو رو باز کردم و کتاب ۱۹۴۸ رو سرچ کردم. تکهای از کتاب رو که میشد رایگان بخونی رو همون دیشب یه جا خوندم. ولی ادامهشو نخریدم چون حس کردم تو کتابفروشی دارمش. پس امروز بالاخره یه سر زدم به کتابفروشی و خوشحال شدم که هنوز موجوده. و امشب نه تنها اون چند صفحه ای که بهصورت پیدیاف خونده بودم رو دوباره خوندم، چند صفحهی اضافه تر هم خوندم و بعد به وجد اومدم از اینکه دوباره تونستم این حس رو تجربه کنم. حس غرق شدن توی داستان یک کتاب و برای مدتی زندگی در دنیای دیگه ای..
ولی میدونی اینو قبلا هم گفته بودم که زندگی خودمون هم مثل یه کتابه. البته دفعهی قبلی گفته بودم فیلم. که خب ماهیت هر دو یکیه. داستان.
زندگی واقعی هم مثل یک داستانه. فقط توی داستانِ کتاب یا فیلم، همه چیز سریعتر اتفاق میفته. یا حتی بستگی به سرعت ادامه دادن خودت به خوندن یا دیدن داره.. ولی زندگی واقعی رو نمیشه حتی یک لحظهش رو هم تجربه نکرد. نمیشه بعضی روزها رو با سرعت بیشتری بخونی و ازشون رد بشی. و دکمهی دو ایکسی هم وجود نداره که بعضی دقیقه ها کمتر کش بیان..
بعد از اینکه دیدم داداشم داره از طریق بیو روبیکا با دوستش ارتباط برقرار میکنه، آدرس اون یکی وبلاگم رو گذاشتم تو بیو روبیکام. نمیدونم اصلا کسی خواهد دید یا نه. ولی گفتم در حال حاضر بهترین راه ارتباطیای که میتونیم داشته باشیم همینجاست. برای دوستانی که اونقدر صمیمی نیستیم که تماس بگیریم؛ ولی شاید دوست داشته باشن با پیام کوتاهی ارتباطمون حفظ بشه!
نکتهی هائز اهمیت ماجرا اینجاست که جسارت اینو نداشتم تا آدرس وبلاگ اصلیم یعنی اینجا رو بذارم. شایدم بهتره خودم رو زیر سوال نبرم و به جسارت ربطش ندم. بالاخره آدمی نیاز داره به مکانی که احساس امنیت کنه. و من اینجا به دور از آدم هایی که در دنیای واقعی میشناسم راحت تر میتونم از چیزهایی که میخوام بنویسم. چرا؟ چرا اینجوری برای خودمون مکان امن میسازیم؟ چون نمیتونیم بی اهمیت به حرف بقیه زندگی کنیم؟ آیا این مشکله؟ یا یه چیز طبیعیه؟ همیشه طبیعی بوده، یا طبیعی شده؟ به هر حال.. دارم حس میکنم الان در دادگاه ذهنم، همزمان دارم نقش قاضی و وکیل مدافع رو برای خودم بازی میکنم. آگاهی به این موضوع جالبه نه؟
( شک دارم که هائر رو درست نوشتم یا نه! بعضی کلمه ها برام به اصطلاح قلنبه سلنبه به نظر میاد و باهاشون احساس راحتی ندارم! ولی حین نوشتن یهو میان تو ذهنم. مثل همین «هائز اهمیت»که معمولا جاشونو با یه کلمهی دیگه که برام راحت تر و آشنا تره عوض میکنم.. ولی این بار گذاشتم بمونه.)
«حائز درستش بود. ممنون از دوستی که بهم گفتش»
هم عجیب و هم جالب نیست که همیشه در مقابل هر اندیشه یا حرفی که بیان میکنم یا در ذهن میپرورونم کلمهی شاید یا احتمالا رو میذارم؟ خیلی کم پیش میاد که بخوام درمورد یک موضوعی با قاطعیت کامل صحبت کنم. همیشه روزنهای میذارم برای اینکه ممکنه این حرف، این دیدگاه، این اتفاق، این داستان، ممکنه درست نباشه... این هم میتونه برگرده به اهمیت نظر دیگران؛ ترس از تایید نشدن! ترس از زیر سوال رفتن! ترس از دوست داشتنی نبودن!
البته میتونه مزایایی هم داشته باشه. اینطوری که همیشه پذیرای یادگیری هستی و تعصب کورکورانه روی موضوعات نداری.
به هرحال از هر ور بوم بیفتی، افتادی. تعادل واسه کل جنبه های زندگی، شاید بتونه زندگی سالمی رو بهمون ارائه بده. میگم شاید چون نمیدونم اصلا تا حالا کسی بوده تو زندگیش که در همهی جنبه ها بتونه تعادل رو حفظ کنه و ببینه که چقدر همه چی خوب پیش رفته؟ و یا شایدم گفتم «شاید» تا اگه کسی به هر دلیلی با حرفم مخالف بود، نخواد بهم بتوپه!
همیشه از هر گونه بحثی منطقی یا غیر منطقی، سازنده یا الکی فراری بودم. نمیدونم هنوزم به اندازهی قبل اینطور هستم یا نه! ولی حس میکنم این موضوع بر میگرده به تجربه های بچگیم! که خب هوووف.. چقدر تحلیل و تجزیه کردم خودم رو! اصلا قرار نبود پستم اینجوری پیش بره!
درمورد تماس تلفنی نسبت به گذشته خیلی بهتر شدم اما هنوز هم تا حدودی استرس بهم وارد میکنه.. ولی این روزها راه ارتباطی دیگه ای با دوستانم نداشتم. پس به هر طریقی هست که خداروشکر راحت تر از گذشته هاست، با ترس تماس تلفنی مقابله میکنم و تماس میگیرم. البته تماس دیروز یکم سخت تر بود و با کلی کلنجار وقتی بالاخره تماس گرفتم که دیر شده بود. باید قرار دیدار با ترنم رو کنسل میکردم ولی انقدر دیر تونستم خودم رو راضی به تماس کنم که وقتی زنگ زدم گفت من در محل قرار هستم. و من اون لحظه کجا بودم؟ تو خونه روی مبل! البته الان که فکر میکنم این موضوع بیشتر از اینکه به ترس از تماس تلفنی مربوط بشه، به خاطر افکار دیگه ای بود که تو ذهنم میچرخیدن. ولی خب بالاخره همونا منجر میشن به ترس از تماس دیگه..
با ج هم عصر تماس گرفتم. و بعد از احوالپرسی و آپدیت دادن کوتاه، گفت برم خونه باهات تماس میگیرم. راستش به دلایلی، تا آخر شب که زنگ بزنه، پیش خودم امیدوار بودم که زنگ نزنه! ولی زنگ زد و کلی صحبت کردیم و در همین حین به پیشنهاد من یه راه ارتباطی به جز تماس رو راه انداختیم که اونو هم با رضایت درونی کاملی ایجاد نکردم!
خب مگه خود درگیری داری دختر؟ این یکیو مطمئن نیستم درست تحلیل میکنم یا نه ولی از طرفی ارتباط تماسی همونطور که گفتم تا حدودی سخته.. واسه همین با خودم فکر کردم اینکه یه ارتباط پیامی وجود داشته باشه شاید کار رو راحت تر کنه.. ولی واسه ارتباط پیامی و چت هم حرف خاصی ندارم خب! هدف اصلیم فقط اینه که بدونم سالمه؟ حالش خوبه؟
و به اشتراک گذاشتن جزئیات ماجرا دیگه مثل قبل جذاب نیست! اثرات بزرگسالیه؟
البته که اینطوری هم نیست که تماس طولانی امشب بد گذشته باشه! اتفاقا فان هم بود.. البته بذار ببینم! یه نقطه هاییش شاخک های اعلام نامساعدیم به حرکت در اومدن! کجا؟ مثلا شنیدن یه سری اصطلاحاتی که ممکنه برای بعضی افراد طبیعی شده باشه ولی برای مغز من کلمات نامتعارفین! ولی در مقابلشون تنها سکوت کردم یا خندیدم و اینطوری بودم که اوه آره این جمله ای که گفتی خیلی کول و طبیعی و عامیانهست و من کاملا باهاش اوکیم!
یا اصلا اینکه چرا؟ چرا هنوز میخوای در ارتباط باشی و حالش رو بدونی؟ دل کندن. کار هر کسی نیست. کار راحتی نیست. گرچه که هزاران بار طی این سال ها بار ها دستانم رو خونین و مالین کردم و تکه تکه از دلمو با چاقو و خونریزی زیاد بریدم تا شاید بتونم بذارمش کنار برای همیشه! اما مثل اینکه تمام این دل آغشته به اوست و از هر طرف که تکه ای جدا شود، باز هم چیزی از نقش اون در این دل کم نمیشه! میشه کل دل رو کند انداخت دور؟ :)) نه عزیزم دل همون قلبه. و وقتی قلب نباشه زندگی هم نیست.
آه چندشم شد سر این یکی موضوع. همیشه باید برگردی به نقطهای زیر صفر؟
- تاریخ : دوشنبه ۲۳ دی ۰۴
- ساعت : ۰۳ : ۰۴