بودن

تعادل خوبی بود.

تولد دوستمه و هنوز چیزی پیدا نکردم که براش بخرم. آخه سالای پیش چیزای دیگه رو گرفتم.. اگه چیز تکراری بگیرم شاید جالب نباشه.


دیشب اسم چندین مخاطبم رو ویرایش زدم و به کره ای سیو کردم. حس خوبیه. گرچه که مطمئن نیستم هیچوقت کره ای به اندازه‌ی انگلیسی به دردم بخوره ولی حس خوبی دارم از یاد گرفتنش. و اصلا شایدم یه روزی رفتم کره به هرحال می‌تونه اولین قدم مسیرش، زبانشون رو یاد گرفتن باشه


라잡 خیلی زیاد پذیرفته چیزی که هست و جایی که هست رو. خیلیم خوبه بنظرم ولی متوجه شدم دیگه رویاپردازی نداره اصلا. که خب نمیخوام بگم که مشکلیه.. انتخاب خودشه. اینجوری خوشحال‌تره.. فقط اینکه وقتی اشارات کوچیکی به رویابافی های من میشد، هی بهم میگف «خوبه که آدم تو واقعیت باشه.» 

هدف‌های خودش‌جوریه که بهشون نزدیک باشه و رسیدن بهشون معقولانه باشه. که خب اینم خوبه. ولی می‌دونی من هدفای رویایی رو دوست دارم. چیزای دور رو دوست دارم. چیزایی که تا حالا از نزدیک تجربه نکردم رو دوست دارم یه روزی تجربه کنم. البته الان در این زمانی که هستم برامم مهم نیست اگه هیچوقتم بهشون نرسم.. ولی بازم دوست دارم درموردشون رویا پردازی کنم و اگرم یه روزی رسیدم که خب چقدر عالی.

خلاصه میخوام بگم که راست میگه تو واقعیت بودن خوبه ولی در کنارش رویا داشتنم قشنگه.


یه دسته گل قرار بود ببافم حس میکنم دو هفته ای شده هنوز تمومش نکردم و یه هفته دیگه فرصت دارم و همچنان تایم کم میارم و وقت نمیشه برم سراغ بافتن. عالیه. 


داره بارون میاد. نه چتر با خودم آوردم و نه لباس گرم پوشیدم. همچنان کم هم نیاوردم. ماشین بابا رو یه جا پارک کردم و دارم کل شهرو همینجوری قدم میزنم. الانم اومدم عروسک فروشی. فاطی همیشه بیبی یودا دوست داره البته که یبار براش فیگورشو گرفتم. پس شاید بهتره از عروسک فروشی خارج بشم.


خب این اکسسوری خفنه رو هم رفتم ولی چیزاش خیلی دخترونه و نازه و حس میکنم فاطی چیزای خانومانه تر خوشش میاد. خدایااا کمک. شاید بهتره یه روز غیر بارونی رو برای این کار انتخاب کنی فاطمه. ولی خب امروز ماشین بابا در خدمت منه ولی روزای دیگه نه. بنظرم یه سر به لباس فروشی ها هم بزنم.


تو مسیر رفتن به لباس‌فروشی چشمم افتاد به مغازه ای که اکسسوری و جورابای خیلی ناز داشت. رفتم اونجا. قبل از کادوی تولد، جورابای پشمالو و نازشو و اون هدبندارو خیلی دلم خواست. ولی اولویت نیستن و حس نمی‌کنم به استایلمم بخورن. به هرحال یجوری باید خودمو قانع می‌کردم تا فقط یه چیزی برا کادو پیدا کنم. فکر کردم شاید شال ایده ی خوبی باشه. قبلش یه سر رفتم تلگرام و عکسایی که از قبل برام فرستاده بود رو نگاه کردم. همیشه شال مشکی ساده سرشه. و منم از شال خوشم نمیاد کلا. پس اونم که شالای مدل مدل نمی‌پوشه که بگم یه خوشگلشو براش بگیرم، پس شال کنسل شد.

تو اون یکی اکسسوری فروشی هم همش چشم و ذهنم پیش گل سر و گیره مو و این چیزا بود. ولی حس می‌کردم خیلی کوچیکن واسه هدیه. پفففف. ولی خب الانم دلم پیش همینا بود. اینجا هم انواع و اقسامشو داشت و خیلی هم خوشگل بودن. فاطی هم که موهاش خیلی بلنده. خلاصه با کلی فکر و سختگیری و بیچارگی و صرف زمان بسیار، خرید کادو شد یه گیره مو پشتی پاپیونی زیبا و یه جفت گوشواره. که مطمئن نیستم اصلا گوشواره می‌پوشه یا نه! ولی تهش دلم راضی شد به همون و تصمیم گرفتم انتخاب کنم قبل از اینکه خودمو جر بدم. آخ راستی الان که شبه و دارم بقیه‌ی پستو می‌نویسم، یادم اومد فاطی گوشواره طلا داشت همیشه و معمولا هیچوقت گوشواره طلا رو در نمیارن به جاش بدلشو بندازن. ای خداااا حالا چه غلطی کنم. متاسفانه مغزم سرزنشم می‌کنه اگه بخوام برم عوضش کنم. ولی خب حس می‌کنم واقعا بهتره برم با یه چیز دیگه عوضش کنم. پوفففف


ادامه‌ی روز، بعد از خرید اونا و قبل ازینکه یادم بیاد گوشواره اصلا مناسب نیست!  تصمیم گرفتم که یه لیپ گلاس هم به این مجموعه‌ی کوچک اضافه کنم. رفتم لوازم آرایشی. دوساعت گشتم و نگاه کردم و تهش دست خالی اومدم بیرون. تو همه‌ی این تایم تو ذهنم بود که گل بافتنی هم به مجموعه اضافه کنم. پس رفتم یه ظرف مربع درب دار کریستال طور گرفتم. نمی‌دونم چرا! می‌دونم چرا. واسه اینکه توش گل بذارم. گلای بافتنی رو. و یه باکس گلی درست کنم براش. یه شمع کوچولو هم گرفتم راستی کنارش.


نیاز دارم یه مدت از خونه بیرون نرم و کسیو نبینم. ولی خب باید برم این گوشواره ها رو عوض کنم. قبل از همه‌ی اینا هم رفتم یه جا و یه ماگ با طرح بیبی یودا دیدم که شاید می‌تونست پیشنهاد خوبی باشه ولی ماگ قبلا براش گرفتم. بیبی یودا هم همینطور. پس.

چه اصراریه حالا هدیه تولد بگیری اصلا. بیا از خیرش بگذریم و اصلا از این به بعد واسه کسی هدیه نگیریم هوم؟

ای بابا درگیری های ذهنی منو نگاه کن. خدایا شکرت. مغزم با چه چیزا خودشو پاره می‌کنه. عالیه.


نیاز دارم این دسته گله تموم‌شه. خیلی الکی کشش دادم. ذهنم دیگه توانشو ندارم. نه که بافتنش سخت باشه. فقط اینکه خیلی داره طول میکشه و کارایی که میخوام انجام بدم وقتی الکی خیلی طول میکشن میرن رو مخم. حوصلم سر میره.


کاش این نوشته ها رو پست نکنم.


کاش انقدر از خودم ایراد نگیرم.


نیاز دارم به مقداری انزوا و خلوتییی خلوتیییی خلوتییییی. وقت گذروندن با آدما خوبه لذتبخشه. ولی خلوت ندارم. خلوت زیاد میخوام. خودم با خودم. با خیال راحت. شاید باید عادت کنم. شایدم باید خودمو بپذیرم و برای اهمیت دادن به خودم اون خلوتی رو برای خودم ایجاد کنم. پس الان شد دو مورد. یک پذیرش بیرون و کنار اومدن باهاش.  دو پذیرش خودم و فراهم کردن چیزی که لازم دارم. که احتمالا الان نوبت دومیه!


حس می‌کنم خیلی رو مخم.


این مدت دو سه بار از ابروهام تعریف شنیدم. همیشه از ابروهام تعریف شنیدم. مثل اینکه ابروهای خوبی داری فاطمه جان.


این مدت با 라잡 خیلی چت کردیم. ناخودآگاه شد. بدون اینکه توجه کنم فاطمهههه می‌تونی بعدا جواب بدیاااا. می‌تونی الان به کارات برسییی. ولی همراهیش کردم تو صحبت ها و همین باعث شد به کارهای دیگم نرسم. بالاخره تو صحبتامون گفتم من همیشه واسه کارام وقت کم میارم و متوجه شد که چت کردنمون زیاده. به عنوان دوستان معمولی واقعا زیاده. من حتی با فاطی و ترنم هم کم چت میکنم خیلی کم. و شاید یکی از دلایل سخت بودن رابطه در حال حاضر برام همینه. چت کردن! مدام باید چت کنی و آمار بدی. ولم کن تو رو خدا. البته که وقتی تو چت قرار میگیرم باحالهههه. واسه همینم این مدت با 라잡 زیادی شد. ولی فراتر از حد توانم انرژی‌بره و می‌دونی. نه گفتن و مخالفت کردن و گفتن اینکه فلانی، دوست عزیزم، یا اصلا با هرکدوم از دوستام، سخته که بگم نه این کارو نمی‌تونم بکنم. نه اینجا نمی‌تونم بیام. آخه میدونی چت کردنم خوش میگذره، فلان کار رو با ترنم انجام دادن هم باحاله، فلان جا رفتن هم می‌تونه لذتبخش باشههه ولی خدایا کو انرژی؟ یهو می‌بینم دارم به زور خودمو با دستام رو زمین می‌کشم . شاید باید تعادل ایجاد کنم. ترمز واسه ایجاد تعادل از کجا می‌تونم دانلود کنم؟


مثلا همین الان دلم میخواد با Joseph بریم بگردیم. ولی ببخشید، دلم گ‍*‍ه میخوره. 

  • لایک [ ۱ ]
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered by Bayan