امشب دارم نمیخوابم باز
احساس ناراحتی یا کم راحتی دارم پیش دوستام. چرا؟ احتمالا چون از همون ابتدا نتونستم خود خود واقعیم باشم. احتمالا ناخودآگاهم یه ترسایی داشته که خواسته مراقبت کنه و ترسیده اون چیزی که واقعا هستم رو به نمایش بذاره. شاید ترسِ تایید نشدن. کافی نبودن. به اندازهی کافی خوب نبودن. درست نبودن.. و حالا خستم. از ادامه ی دوستی ها با این فیلتری که ناخودآگاه رو خودم قرار میدم خستم. مقدار زیادی فاصله میخوام. و مطمئن نیستم چقدر بعد از اون مقدار زیاد فاصله، دلتنگ میشم. و حتی مطمئن نیستم که اصلا تمایلی به ادامه ی دوستی خواهم داشت یا نه!
پس مشکل خراب بودن اون دوستی، بد بودن اون آدم یا بد شدن من نیست! نمیشه این وسط هیچکسو سرزنش کرد.. اجازه نمیدم دنبال مشکل و دلیل تو دوستم بگردم. اجازه نمیدم خودم رو سرزنش کنم. فقط میرم جلو و سعی میکنم این پیام عمیق رو بفهمم. امیدوارم بفهمم و امیدوارم فهمیدنش به اندازه ی کافی فایده داشته باشه.
جدید ترین دوستی ایجاد شدهم، دوستی با رجبه. و اینطور که پیداست، رجب داره خیلی بهم کمک میکنه که خودم باشم. و راحت باشم. و نترسم. از نه گفتن نترسم. از خودم بودن نترسم.
شاید سنگدلانه بنظر بیاد ولی در جواب دلم برات تنگ شدهای که ترنم بهم گفت، نگفتم منم دلم برات تنگ شده. چون احساس دلتنگی نداشتم واقعا و نمیخواستم دروغ بگم؟ رجب میگفت بعضی وقتا دروغ مصلحتی خوبه. و بهتره بعضی وقتا بگی. البته نه هر دروغی رو.. ولی خب من خودم حس کردم که اینجا نباید بگم. بنظرم اینا رو باید قبل از نتیجه گیریم تعریف میکردم. ولی خب
به هر حال تمایل چندانی ندارم برای اینکه فردا برم خونهی ترنم. ولی نه نگفتم! دیگه واقعا خیلی سنگدلانه و شاید حتی عوضی بودن باشه اگه بخوام سرسختانه پای احساس راحتیم وایستم. شایدم عوضی بودن نیست. ولی هم تجربه کردم و هم زیاد دیدم و شنیدم که اینکه یهو رفتارتو با دوستت عوض کنی خیلی کار کثیفیه. پس دارم تمام سعیمو میکنم که یهو رفتارمو با دوستم عوض نکنم. پس، فردا میرم پیشش. ( واقعا دارم احساس عوضی بودن میکنم از این اوضاع ) ولی خب دست خودم که نیست. هست؟ نیست. شایدم هست. نمیدونم.
اصلا شاید فردا کلی خوش گذشت. قراره با هم گل ببافیم.
ولی میدونی بعضی وقتا حتی اگه این احتمال خوش گذشتن زیاد باشه بازم تمایلم به رفتن و حضور داشتن کمه. با اینکه هر بارم میرم و اوضاع خوبه. خوش میگذره. باحاله. ولی بازم دفعه های بعدی. نرفتن و خونه موندن و تنهایی رو ترجیح میدم. حالا نمیدونم که این موندن تو نقطه ی امنه یا فقط درونگراییه! احتمال اینکه درونگرایی باشه بیشتره نه؟ (شایدم خسته بودن از حالت آماده باش همیشگی)
نمیدونم چطور میتونم از اولش خود خودم نباشم! اولش که شخص مقابل خودشو میکشه تا من باهاش دوست بشم. بعد از اینکه دوست میشم، همش سعی میکنم خوب باشم. قابل قبول باشم. ناراحت نکنم. مراقب باشم. حواسم باشه. و بعد یهو دیگه low battery نمیتونم ادامه بدم!
همش ترسه. دیر دوست شدن ترسه. خیلی مهربون بودن ترسه. خیلی مراقب بودن ترسه. ادامه ندادن.. ترسه؟
حتی اینکه موقع مراسم ختم بابای ترنم سعی کردم همش پیشش باشم.. الان حس میکنم مقدار زیادیش به خاطر ترس بود. ترس از اینکه به اندازهی کافی دوست خوبی نباشم!
- تاریخ : پنجشنبه ۲۴ بهمن ۰۴
- ساعت : ۰۰ : ۱۹