بودن

چمیدونم. شایدم جور شد و رفتیم

: «حس می‌کنم تو انقدر بزرگ بزرگ فکر کردی، باعث شده دیگه کارای کوچیک و پولای کوچیک به چشمت نیان و حالا همینجوری بشینی و هیچ کاری نکنی..»

داشتم به داداش اینو می‌گفتم؛ چند روز پیش.. 


دیشب داشتم تو ویدیو های گوشیم می‌گشتم که رسیدم به یه ویدیو از خودم. واستاده بودم جلو دوربین و میخواستم چیزای تو ذهنمو برا خودم و تماشگرای فرضی بگم. داشتم به خودم میگفتم که احتمالا هیچوقت هیچ‌جا این ویدیو رو نخواهم گذاشت پس راحت راحت باش فاطمه. خودت باش. بدون سانسور. و موفق شده بودم که راحت باشم. چیزایی جدیدی که درمورد خودم متوجه شده بودم رو داشتم می‌گفتم. مثل این که من هیچوقت نتونستم یه کاریو ادامه بدم و ادامه بدم و ادامه بدم! و بعد واسم سوال شد اصلا کسی تا ابد یه کاریو ادامه میده؟ و حس کردم هیچ چیزی ابدی نیست! حتی هیچ دو آدمی نمی‌تونن تا ابد کنار هم بمونن و بالاخره ممکنه یکیشون زودتر بمیره. ولی خب من منظورم یه کسب و کار بود. اونموقع به این نتیجه رسیده بودم که هیچ کسب و کاریمو ادامه ندادم و حس کردم ادامه دادنش موفقم نمی‌کنه! ویدیو مال دقیقا دو ماه پیش بود. تصمیم گرفته بودم که ایندفعه یه کاریو ادامه بدم! تو ویدیو یهو گفتم سه ماه دیگه فقط تا عید مونده و تو این سه ماه میخوای چیکار کنی و به چه درآمدی برسی آخه؟! ولی همون لحظه هم فهمیدم که این چه فکر بازدارنده‌ی سطحی و الکی‌ایه! بالاخره از یه جایی باید شروع کرد، فاطمه تو شروع کن و ادامه بده. اگه الان بذاری این فکره جلوتو بگیره، هیچ کاری نمیکنی و هیچوقت نمیشه. ولی اگه شروع کنی، شاید تا عید هم نشه، ولی ادامه بده! بالاخره میشه.. بعد اومدم بازه‌ی زمانیمو کوچیکتر کردم که نگم تو این سه ماه فرصت داری فلان کارو بکنی و بعد فکر کنم سه ماه که هنوز زیاده حالا وقت دارم... و باز هیچکاری نکنم! خلاصه سه ماهو ول کردم گفتم یه ماه؟ یا یه هفته. تو این یه هفته بوکمارک بساز فقط بوکمارکسازی کن و بفروششون همین. حس کردم بالاخره از یه جای کوچیک باید شروع کرد دیگه.. تو وقتی تو این کار کوچیک موفق بشی کم‌کم واسه چیزای بزرگتر آماده میشی.. آها یه جاهایی از ویدیو گریه هم کردم ولی خب در نهایت همین شد که گفتم و با خودم و تماشگران فرضی خداحافظی کردم. 

گذشت و من یادم رفت اون ویدیو رو تا دیشب. و امروز دارم می‌بینم که من اون بوکمارک ها رو ساختم و بیشترش رو هم فروختم. کنارش پوستر هم اوکی کردم و از اوناهم فروختم. و تازه متوجه شدم که این دو ماه اخیر مقدار بیشتری پول تو کارت و همینطور کسب و کارم در جریان بود! 

پس خداروشکر. پس شد. اون مرحله شد و بعدش هم حالا که چند وقتیه وارد مرحله‌ی جدید بافتنی شدم و حس می‌کنم داره خوب پیش میره.

البته ازینور دوباره مغزم گفت که: خب، بافتنی؟ مگه تو تا کی می‌تونی ببافی؟ مگه از بافتن چقدر پول میشه در آورد! که متوجهم اینم یه سوال بازدارنده‌‌ست مثل همون قبلی خیلی سطحی و الکیه. این سواله هم نتونست کاری کنه که اورتینک کنم. خداروشکر!


جو برای بار هزارم تو این دو سال اخیر، میگه که بیا با هم بریم سفر. قبلا رفتیم؟ نه سفر نرفتیم. ولی اونموقع که تهران بودم خیلی با هم گشتیم تو خیابوناش و بالا و پایینش.. 

آخرین باری که دلم خواست برم سفر و اراده‌شم داشتم، تا دم بلیط قطار خریدن رفتم. رمز دوم هم پیامک شد ولی داداش نذاشت بگیرم و گفت حالا صبر کن. و دقیقا یه هفته بعدش، همون روزی که تاریخ حرکت بلیط بود، جنگ شد.

از بعد از اون، تو این چند ماه، دیگه نه حس و حال سفر داشتم، نه اراده‌شو، نه حوصله‌ی راضی کردن خانواده رو.. و نه حس و حال مراقبت از خودمو.. منظورم اینه که خب سفر تنهایی حواس جمع میخواد. مسئولیت میخواد. که شاید فاطمه ی کله‌شق ۱۹ ساله داشت ولی منه الان، این مدت اینجوری بودم که حتی توانایی فقط فکر کردن به انجام هیچکدوم از این کار ها رو نداشتم. دفعه های پیش که جو می‌گفت بریم همینا رو بهش میگفتم. ایندفعه که دوباره گفت بریم. پای پول رو هم وسط کشیدم.

راستش قبلا ها هرچقدر هم دلار می‌رفت بالا و همه چیز گرون میشد برام مهم نبود و میگفتم خب منم بیشتر پول درمیارم.. ولی این سری برای اولین بار بالا رفتن دلار روم تاثیر گذاشت! حس ‌میکردم فرو رفتم تو بدبختی و انقدر همه چی گرون میشه که دیگه هیچ غلطی نخواهم توانست بکنم! البته الان اون حس بدبختیه یکم کمتره. افسردگی عمیقشو رد کردم.

خلاصه وقتی جو دیشب گفت: «بیا برا عید بریم سفر.» گفتم: «کجا میخوایم بریم آخه؟» و تو ذهنم فکر کردم اونم تو اوضاع الان. که همه چی رو هواست! ولی این فکرو به زبون نیاوردم. گفت: «۳۲ تا استان. یکیو انتخاب کن.» گفتم: «ولم کن بابا. پول میخواد سفر.» گفت: «زر می‌زنی تو. مشکل پوله؟ الان واقعا مشکل پوله؟ تو چشمای من نگاه کن و بگو مشکل پوله.» چند ثانیه سکوت کردم. اونم باورش نمی‌شد به این نقطه از بدبختی ذهنی رسیده باشم! همیشه بهم میگفت تو دوز مثبت اندیشیت زیاده من نمی‌تونم باهاش کنار بیام. گفتم: «از پشت تلفن که چشاتو نمی‌بینم.» گفت: «یه ده تومن اوکی کن تا عید تا بریم.» گفتم: «آخه مگه با ده تومن میشه رفت سفر؟» گفت: «منم هستم دیگه.. دست خالی که نمیخوام بیام.» گفتم: «باشه حالا.. خبرشو بهت میدم.» گفت: «میدونم نمی‌دی.»

همونطور که گفتم، موانع زیادی تو ذهنم هست. دیگه مثل ۱۸ سالگیم حوصله و انرژی راضی کردن مامان بابا رو ندارم. با اینکه احتمالا الان راحت تره.. و انرژی کافی واسه جنگیدن با استرس و نگرانی هایی که با هر قدم برای سفر رفتن تو ذهنم میاد رو ندارم. پول به میزان کافی هم یه طرف ماجراست. ولی باز هم جو بی‌راه نمیگه. وقتی اونطوری می‌پرسه الان واقعا مشکل پوله؟ یعنی خودش می‌دونه علاوه بر این‌ها چیز دیگه ایم هست. احتمالا انتظار داره من دیگه کنار اومده باشم. که نمی‌دونم کنار اومدم؟ یا نه؟ راستش دیگه این مسئله خاک میشه زیر بقیه‌ی موانع! اونقدر عمیق، که حوصله ندارم این یکی رو هم بکشمش بیرون و درباره‌ش فکر کنم. خلاصه ته دلم سفر دوست داره. سفری که میخواستم هشت نه ماه پیش برم رو دلم مونده! ولی .. ولی های بسیار..


پ.ن: راستی میخواستم بگم که Kia. خوشحال شدم وقتی دیدم اسکرین از پستم قبلمو تو چنلت گذاشتی و بهش ابراز علاقه کردی:)

  • لایک [ ۵ ]
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered by Bayan