حدس میزنم دوباره غذایی که پختم، خوب نشده.. میدونم دلیلش چیه. فکر کنم دیگه فهمیدم چه وقتایی غذاهام خوشمزه نمیشه
صبح زود با صدای اساماس گوشیم بیدار شدم. چند تا اساماس پشت سر هم. ترنم بود. نوشته بود: «سلام فاطمه خوبی؟ بابام فوت شده. اگه تونستی بیا پیشم»
راستش شوکه نشدم. قبلا درموردش حرف زده بودیم. گفته بود حالش زیاد روبهراه نیست. ولی خب بازم یهویی بود. میدونی؟ هممون میدونیم که میمیریم ولی هیچوقت انتظارشو نداریم که وقتش کی باشه.. یا حتی گاهی انتظارشو داریم ولی بازم,
از بچگی کلا با مراسمات عزاداری رابطهی خوبی نداشتم. به محض خوندن پیامش شروع کردم به تایپ کردن تسلیت و پرسیدم که کجاست؛ ولی نفرستادم. حس میکردم اولین بارمه که قراره یه دوست صمیمی رو برای اینطور سوگواریای همراهی کنم. آمادگیش رو داشتم؟
اولین باری که اونقدر بزرگ شده بودم که متوجه این چیزا بشم، فکر کنم ۱۲ ، ۱۳ سالم بود. شوهر عمهم فوت شده بود. وقتی رفتیم خونشون، کلی شلوغ بود. با نوهی عمهم که اگه درست یادم باشه حدودا ۷ سالش بود، تو حیاط پشت کولر یجورایی قایم شده بودیم. صدای جیغ و گریه خیلی زیاد بود. ما دوتا هم داشتیم گریه میکردیم و اون همزمان میگفت «بابابزرگم چند شب پیش خونمون بود. حالش خوبهخوب بود» و وقتی صدای جیغ و گریه یهو اوج گرفت، گریهی ما هم اوج بیشتری گرفت..
دفعههای بعدیای که از فوت اطرافیان یادمه، دیگه هیچوقت در اون حد گریه و زاری نکردم. شاید بعد از اون اولین بار، یه زره پوشیدم که در مقابل اینطور تجربهها قویتر باشم.
و بعد از اون حس میکردم که واقعا انقدر جیغ و گریه و زاری لازمه؟ برای اتفاقی که هممون میدونیم بالاخره برامون میفته؟ درسته نمیشه هیچوقت آمادگی صد در صد در مقابلش داشت ولی حس میکنم خوب میشد اگه میتونستیم یکم ملایم تر با این موضوع رفتار کنیم. البته شاید بهتره زیاد درموردش نظر ندم. چون دیدگاه هر کسی، حال و احوال هر کسی و توانایی هر کسی برای روبهرو شدن با موضوعات مختلف، متفاوته.. و نمیشه به همه گفت یجور باشن.
بلاخره بعد از چند دقیقه که خودمو آماده کردم واسه رویارویی با شرایط، پیامو برای ترنم فرستادم. و وقتی جواب داد خونمونم، حاضر شدم و رفتم اونجا.
خب اوضاع زیاد مثل تجربههای قبلیم و چیزی که تو ذهنم شکل گرفته بود، نبود. فضا یکم آرومتر بود. وارد خونشون که شدم، ترنم بالای پله ها واستاده بود. خیلی آروم بود. رفتم بالا و بغلش کردم. تسلیت گفتم و چند ثانیه تو بغل هم موندیم. حتی حالمو پرسید. تا قبل اینکه اون حالمو بپرسه من میترسیدم که بخوام حالشو بپرسم. آخه تو همچین شرایطی پرسیدن حال معنی داره؟ ذهنم میگفت خب معلومه که حالش خوب نیست. ولی خب مثل اینکه بازم پرسیدنش حتی تو شرایطی که میدونی آدم خوب نیست، باعث دلگرمی میشه. پس منم گفتم تو خوبی؟ و گفت آره.
پشت سرش داداشش بود. داداشش ۱۰ سالشه و هر وقت منو میبینه بهم با لبخند سلام میکنه. ایندفعه هم همونطور که هنوز بغل ترنم بودم و دست میکشیدم رو پشتش، تیام لبخند زد و بهم سلام کرد. منم متقابلا با لبخند جوابش دادم. خیلی دوست داشتم میتونستم اونو هم بغل کنم و حالشو بپرسم ولی قبل از اینکه از ترنم جدا بشم، تیام رفت. و بعد از اون هم حس کردم چون مامان ترنم خیلی مذهبیه شاید براش جالب نباشه این کار. ولی خب این موضوع خیلی تو ذهنم بود که اون بچه هم تو این اوضاع نیاز به دلگرمی داره..
به نوبت مامان بزرگش و عمهش بودن. تسلیت گفتم. و رسیدم به مامانش. تسلیت گفتم، بغلش کردم، تو بغلم گریه کرد. دست کشیدم پشتش. (چقدر بزرگ شدی فاطمه)
با ترنم رفتیم تو اتاقش دوباره بغل کردیم. گفت «تشییع جنازه فردا صبحه.. میای؟» گفتم «آره. میام» یادم نیست چی گفت ولی حسی که الان یادمه اینه که خوشحال شد از اینکه گفتم آره. بعد از اینکه زنگ زد مدرسهی خودش و داداشش تا اطلاع بده که نمیتونن برن مدرسه، دوباره با هم حرف زدیم. (یه لحظه صبر کن.. خیلی قوی بود که انقدر آروم بود و خودش داشت این کارو میکرد.. نه؟)
گفت «فاطمه شوکم. اصلا گریهم نمیاد. فقط یکی دو قطره میاد..» گفتم «اشکال نداره» گفت «فاطمه یادته یه ماه پیش چقدر حالم خوب نبود چقدر گریه میکردم. حس میکنم همونموقع حسش کرده بود، همونموقع سوگواریمو کردم. از قبل سوگواریمو کردم» دستشو گرفتم و سرمو به نشونهی تایید تکون دادم. بعدش نشستیم. یکم حرف زدیم. البته من چیزی نمیگفتم گوش میدادم به حرفاش..
میگفت «اصلا این شلوغیا رو نمیخوام. کاش میشد کارای تشییع جنازه و اینا رو بقیه بکنن و من نباشم.. آخرش خودم تنهایی برم اونجا. دوست دارم شب تا صبح بمونم پیش قبرش..» حس کردم چقدر تو این موضوع شبیه همیم.
دوباره پرسید «فردا میای تشییع جنازه؟» گفتم «آره میام. حتما ساعتشو برام بفرستی» گفت «مرسی که اومدی پیشم. مرسی که میای»
- تاریخ : دوشنبه ۳۰ دی ۰۴
- ساعت : ۱۵ : ۵۱