بودن

سوگواری در تنهایی

حدس می‌زنم دوباره غذایی که پختم، خوب نشده.. می‌دونم دلیلش چیه. فکر کنم دیگه فهمیدم چه وقتایی غذاهام خوشمزه نمی‌شه


صبح زود با صدای اس‌ام‌اس گوشیم بیدار شدم. چند تا اس‌ام‌اس پشت سر هم. ترنم بود. نوشته بود: «سلام فاطمه خوبی؟ بابام فوت شده. اگه تونستی بیا پیشم» 

راستش شوکه نشدم. قبلا درموردش حرف زده بودیم. گفته بود حالش زیاد روبه‌راه نیست. ولی خب بازم یهویی بود. میدونی؟ هممون می‌دونیم که می‌میریم ولی هیچوقت انتظارشو نداریم که وقتش کی باشه.. یا حتی گاهی انتظارشو داریم ولی بازم,

از بچگی کلا با مراسمات عزاداری رابطه‌ی خوبی نداشتم. به محض خوندن پیامش شروع کردم به تایپ کردن تسلیت و پرسیدم که کجاست؛ ولی نفرستادم. حس می‌کردم اولین بارمه که قراره یه دوست صمیمی رو برای اینطور سوگواری‌ای همراهی کنم. آمادگیش رو داشتم؟

اولین باری که اونقدر بزرگ شده بودم که متوجه این چیزا بشم، فکر کنم ۱۲ ، ۱۳ سالم بود. شوهر عمه‌م فوت شده بود. وقتی رفتیم خونشون، کلی شلوغ بود. با نوه‌ی عمه‌م که اگه درست یادم باشه حدودا ۷ سالش بود، تو حیاط پشت کولر یجورایی قایم شده بودیم. صدای جیغ و گریه خیلی زیاد بود. ما دوتا هم داشتیم گریه می‌کردیم و اون همزمان می‌گفت «بابابزرگم چند شب پیش خونمون بود. حالش خوبه‌خوب بود» و وقتی صدای جیغ و گریه یهو اوج گرفت، گریه‌ی ما هم اوج بیشتری گرفت..

دفعه‌های بعدی‌ای که از فوت اطرافیان یادمه، دیگه هیچوقت در اون حد گریه و زاری نکردم. شاید بعد از اون اولین بار، یه زره پوشیدم که در مقابل اینطور تجربه‌ها قوی‌تر باشم.

و بعد از اون حس می‌کردم که واقعا انقدر جیغ و گریه و زاری لازمه؟ برای اتفاقی که هممون‌ می‌دونیم بالاخره برامون میفته؟ درسته نمیشه هیچوقت آمادگی صد در صد در مقابلش داشت ولی حس می‌کنم خوب می‌شد اگه می‌تونستیم یکم ملایم تر با این موضوع رفتار کنیم. البته شاید بهتره زیاد درموردش نظر ندم. چون دیدگاه هر کسی، حال و احوال هر کسی و توانایی هر کسی برای روبه‌رو شدن با موضوعات مختلف، متفاوته.. و نمیشه به همه گفت یجور باشن.

بلاخره بعد از چند دقیقه که خودمو آماده کردم واسه رویارویی با شرایط، پیامو برای ترنم فرستادم. و وقتی جواب داد خونمونم، حاضر شدم و رفتم اونجا.

خب اوضاع زیاد مثل تجربه‌های قبلیم و چیزی که تو ذهنم شکل گرفته بود، نبود. فضا یکم آروم‌تر بود. وارد خونشون که شدم، ترنم بالای پله ها واستاده بود. خیلی آروم بود. رفتم بالا و بغلش کردم. تسلیت گفتم و چند ثانیه تو بغل هم موندیم. حتی حالمو پرسید. تا قبل اینکه اون حالمو بپرسه من می‌ترسیدم که بخوام حالشو بپرسم. آخه تو همچین شرایطی پرسیدن حال معنی داره؟ ذهنم می‌گفت خب معلومه که حالش خوب نیست. ولی خب مثل اینکه بازم پرسیدنش حتی تو شرایطی که می‌دونی آدم خوب نیست، باعث دلگرمی میشه. پس منم گفتم تو خوبی؟ و گفت آره.

پشت سرش داداشش بود. داداشش ۱۰ سالشه و هر وقت منو میبینه بهم با لبخند سلام میکنه. ایندفعه هم همونطور که هنوز بغل ترنم بودم و دست می‌کشیدم رو پشتش، تیام لبخند زد و بهم سلام کرد. منم متقابلا با لبخند جوابش دادم. خیلی دوست داشتم می‌تونستم اونو هم بغل کنم و حالشو بپرسم ولی قبل از اینکه از ترنم جدا بشم، تیام رفت. و بعد از اون هم حس کردم چون مامان ترنم خیلی مذهبیه شاید براش جالب نباشه این کار. ولی خب این موضوع خیلی تو ذهنم بود که اون بچه هم تو این اوضاع نیاز به دلگرمی داره..

به نوبت مامان بزرگش و عمه‌ش بودن. تسلیت گفتم. و رسیدم به مامانش. تسلیت گفتم، بغلش کردم، تو بغلم گریه کرد. دست کشیدم پشتش. (چقدر بزرگ شدی فاطمه)

با ترنم رفتیم تو اتاقش دوباره بغل کردیم. گفت «تشییع جنازه فردا صبحه.. میای؟» گفتم «آره. میام» یادم نیست چی گفت ولی حسی که الان یادمه اینه که خوشحال شد از اینکه گفتم آره. بعد از اینکه زنگ زد مدرسه‌ی خودش و داداشش تا اطلاع بده که نمی‌تونن برن مدرسه، دوباره با هم حرف زدیم. (یه لحظه صبر کن.. خیلی قوی بود که انقدر آروم بود و خودش داشت این کارو می‌کرد.. نه؟)

گفت «فاطمه شوکم. اصلا گریه‌م نمیاد. فقط یکی دو قطره میاد..» گفتم «اشکال نداره» گفت «فاطمه یادته یه ماه پیش چقدر حالم خوب نبود چقدر گریه می‌کردم. حس می‌کنم همونموقع حسش کرده بود، همونموقع سوگواریمو کردم. از قبل سوگواریمو کردم» دستشو گرفتم و سرمو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. بعدش نشستیم. یکم حرف زدیم. البته من چیزی نمی‌گفتم گوش میدادم به حرفاش.. 

می‌گفت «اصلا این شلوغیا رو نمی‌خوام. کاش می‌شد کارای تشییع جنازه و اینا رو بقیه بکنن و من نباشم.. آخرش خودم تنهایی برم اونجا. دوست دارم شب تا صبح بمونم پیش قبرش..» حس کردم چقدر تو این موضوع شبیه همیم.

دوباره پرسید «فردا میای تشییع جنازه؟» گفتم «آره میام. حتما ساعتشو برام بفرستی» گفت «مرسی که اومدی پیشم. مرسی که میای»

  • لایک [ ۱۲ ]

یک نتیجه‌ی کاملا شخصی

هر چند وقت یکبار حس می‌کنم که من هنوز این آدمو دوست دارم. هنوز قلبم براش می‌تپه! نمی‌دونم به خاطر وابستگیه یا چی؟

ولی خب دوباره خیلی زود به این نتیجه میرسم که ما به درد هم نمیخوریم، اما دلایلش برام واضح نیست که چرا! و فکر کنم واسه همینه که یادم میره! چون دلایل رو روشن نمی‌کنم.. و دوباره بهش امیدوار میشم؟ 

نه.. فقط یادم میره و اون خواب و خیال خوش میاد سراغم! و البته به قول داداش، اون یه رابطه‌ی عمیق بوده و کنار گذاشتنش به این راحتیا نیست.. ذهن نمی‌تونه قبول کنه! ولی آخه مگه تا چند سال؟ و هنوزم باید طول بکشه؟

و امشب دوباره به اون نتیجه رسیدم! که ما به درد هم نمی‌خوریم. و اینکه من هنوز بهش حس عاشقانه داشته باشم، هنوز به آینده ای با اون امیدوار باشم، اصلا اصلا اصلا چیز منطقی‌ای نیست!

پرسیدم پس چرا؟ چراااا باید هی تکرار بشه؟ این احساسات و این چرخه تو وجود من؟ چی مونده تو این تجربه که هنوز یادش نگرفتم؟

باید امشب درست و حسابی تحلیل و بررسی می‌کردم و اومدم برای خودم مکتوبشون کنم. تا یادم بمونه.

این واضحه. کاملا واضحه که اون رو مخمه، چرا؟ چرا؟ چراا؟ چون اون

به سلیقه‌م احترام نمی‌ذاره

تو ذوقم میزنه

اون خواسته یا ناخواسته ناراحتم میکنه

و ما کنار هم خوشحال نیستیم!!!

ما همدیگه رو درک نمی‌کنیممم

و مطمئنم که منم رو مخشم. مطمئنم. و ببین.. متاسفم که اینو میگم ولی آدم خیلی باید اوسکل باشه که با وجود اینا هنوزم دلبسته بمونه! 

فاطمه فاطمه فاطمه

اون حس ناخوشایندی که خیلی وقتا حسش میکنی،

تحقیره.

له شدن غروره!

باورم نمیشه که به اندازه‌ی یک عمر طول کشید تا اینو بفهمی!

ازت میخوام که تمومش کنی.

این موضوع دیگه نمی‌تونه ادامه‌ داشته باشه.

  • لایک [ ۲۱ ]

فعلا تنهایی رو فقط نصف شب ها می‌تونم داشته باشم

دراز کشیدم. نگاهم به دیواره. به نقشه‌ی جهان که همین ده دوازده روز پیش چسبونده بودمش اونجا.. قبلا یه وقتایی، می‌رفتم گوگل مپ و برای خودم دور دنیا رو می‌چرخیدم. دفعه‌ی آخری که خواستم پوستر سفارش بدم برای کتابفروشی، گفتم نظرت چیه فاطمه؟ که یه نقشه‌ی جهان هم چاپ کنیم و بچسبونیم به دیوار اتاق؟


خوشحالم که سانگ‌سرا وصل میشه


امروز اومدم قالبمو تغییر بدم، دیدم کار خاصی از دستم بر نمیاد و هیچ ایده ای ندارم


نمی‌فهمم این مقاومت قبل از انجام بعضی کارها، مخصوصااا دیدن یک دوست، به چه علتی اتفاق میفته؟! همیشه سعی بر کنسل کردن قرارها دارم! این در حالیه که اگه هم قراره کنسل نشه، خوب پیش میره و خوش میگذره. مثل امروز که ترنم از دیروز زنگ زده بود که فردا بیام پیشت و اومد و حس نمیکردم که توانایی وقت گذروندن طولانی‌ای رو داشته باشم.. ولی ترنم مجبورم کرد بریم نودل بگیریم و بیایم آشپزی کنیم، کی‌دراما ببینیم و حتی بخوابیم و بیدارشیم و در نهایت شب رفت خونشون. و بعد از رفتنش، وقتی به کل روز نگاه کردم، دیدم که خوب بود. و یجورایی عذاب وجدان اندکی میاد سراغم گاهی، سر این موضوع، که به دوستام میگم نه نمیخوام، نمیتونم. ولی وقتی هم هستن خوب میگذره!  خب آخه تنهایی هم خیلی مهمه. من با تنهایی خیلی خو گرفتم و الان یه هفته ای هست که نداشتمش.

بازم خداروشکر می‌کنم برای تمام بودن ها


احتمالا به خاطر استرس روزهای اخیره که بیش از پیش افتادم به جون بدنم و دوباره میزبان زخم های کوچکم هستم


مدرسه ها که تعطیله نوجوانان پرشور بسیاری در سطح شهر رفت و آمد دارن و ظهر که داشتم از خیابون رد می‌شدم، یه ماشین از کنارم خیلی آروم رد شد، چهار تا پسر بودن. یکیشون بهم نگاه کرد و گفت زشت. و رفتن.

دروغه اگه بگم توی دلم فحشش ندادم. و بعدشم فکر کردم به اینکه واقعا من زشت هستم؟ و گفتم خب زیاد به خودم نرسیدم.. شاید اگه آرایش می‌کردم یا کمتر صورتمو زخم می‌کردم تا جای لکه هاش نمونده باشه، بهتر به نظر میومدم..

بعد ازینکه برگشتم، رفتم جلوی آینه و خودمو نگاه کردم. و فقط یه چیز اومد تو ذهنم: خوبم که!


با عنوان خودمو قانع می‌کنم تا شب بیداری هامو موجه جلوه بدم


حس می‌کنم امشب یکم گریه برام خوب باشه

  • لایک [ ۱۳ ]

نقطه‌ی زیر صفر کجاست؟

بالاخره بعد از زیر و رو کردن کل اتاق برای پیدا کردن بوکمارک، کاغذ دعوتنامه‌ی افتتاحیه‌ی کتابفروشی رو که مال یک سال پیشه و هنوز تو کشو‌ی کمد بود رو گذاشتم لای آخرین صفحه‌‌ای که خوندم و قبل از بستنش شماره‌ی صفحه رو نگاه کردم.

بیست و شش. بیست و شش صفحه‌ی مداوم در مدت زمان حدود چهل دقیقه. کم پیش میاد که تصمیم به انجام کاری بگیرم و بتونم مداوم انجامش بدم. حتی مثل همین الان که تصمیم گرفتم بیام و بنویسم و بین نوشتنم کلی کار دیگه انجام دادم. به هر حال این بیست و شش صفحه دستآورد بزرگی برام به حساب میاد. هم درمورد انجام دادن یک کار مداوم و هم درمورد خوندن رمان!

چند سالی میشه؟ آره چند سالی میشه رمان نخوندم. آخرین رمانی که خوندم رو یادم نمیاد کِی بود و کدوم بود. بعد از اون، هر چقدر کتاب خوندم روانشناسی یا خودشناسی بودن. و در طی این مدت هر بار سعی کردم رمان بخونم با شکست مواجه شده بودم. تا دیشب که نرم افزار فیدیبو رو باز کردم و کتاب ۱۹۴۸ رو سرچ کردم. تکه‌ای از کتاب رو که میشد رایگان بخونی رو همون دیشب یه جا خوندم. ولی ادامه‌شو نخریدم چون حس کردم تو کتابفروشی دارمش. پس امروز بالاخره یه سر زدم به کتابفروشی و خوشحال شدم که هنوز موجوده. و امشب نه تنها اون چند صفحه ای که به‌صورت پی‌دی‌اف خونده بودم رو دوباره خوندم، چند صفحه‌ی اضافه تر هم خوندم و بعد به وجد اومدم از اینکه دوباره تونستم این حس رو تجربه کنم. حس غرق شدن توی داستان یک کتاب و برای مدتی زندگی در دنیای دیگه ای..

ولی می‌دونی اینو قبلا هم گفته بودم که زندگی خودمون هم مثل یه کتابه. البته دفعه‌ی قبلی گفته بودم فیلم. که خب ماهیت هر دو یکیه. داستان.

زندگی واقعی هم مثل یک داستانه. فقط توی داستانِ کتاب یا فیلم، همه چیز سریعتر اتفاق میفته. یا حتی بستگی به سرعت ادامه دادن خودت به خوندن یا دیدن داره.. ولی زندگی واقعی رو نمیشه حتی یک لحظه‌ش رو هم تجربه‌ نکرد. نمیشه بعضی روزها رو با سرعت بیشتری بخونی و ازشون رد بشی. و دکمه‌ی دو ایکسی هم وجود نداره که بعضی دقیقه ها کمتر کش بیان.. 


بعد از اینکه دیدم داداشم داره از طریق بیو روبیکا با دوستش‌ ارتباط برقرار می‌کنه، آدرس اون یکی وبلاگم رو گذاشتم تو بیو روبیکام. نمیدونم اصلا کسی خواهد دید یا نه. ولی گفتم در حال حاضر بهترین راه ارتباطی‌ای که می‌تونیم داشته باشیم همینجاست. برای دوستانی که اونقدر صمیمی نیستیم که تماس بگیریم؛ ولی شاید دوست داشته باشن با پیام‌ کوتاهی ارتباطمون حفظ بشه!

نکته‌ی هائز اهمیت ماجرا اینجاست که جسارت اینو نداشتم تا آدرس وبلاگ اصلیم یعنی اینجا رو بذارم. شایدم بهتره خودم رو زیر سوال نبرم و به جسارت ربطش ندم. بالاخره آدمی نیاز داره به مکانی که احساس امنیت کنه. و من اینجا به دور از آدم هایی که در دنیای واقعی می‌شناسم راحت تر می‌تونم از چیزهایی که میخوام بنویسم. چرا؟ چرا اینجوری برای خودمون مکان امن می‌سازیم؟ چون نمی‌تونیم بی اهمیت به حرف بقیه زندگی کنیم؟ آیا این مشکله؟ یا یه چیز طبیعیه؟ همیشه طبیعی بوده، یا طبیعی شده؟ به هر حال.. دارم حس می‌کنم الان در دادگاه ذهنم، همزمان دارم نقش قاضی و وکیل مدافع رو برای خودم بازی می‌کنم. آگاهی به این موضوع جالبه نه؟

( شک دارم که هائر رو درست نوشتم یا نه! بعضی کلمه ها برام به اصطلاح قلنبه سلنبه به نظر میاد و باهاشون احساس راحتی ندارم! ولی حین نوشتن یهو میان تو ذهنم. مثل همین «هائز اهمیت»که معمولا جاشونو با یه کلمه‌ی دیگه که برام راحت تر و آشنا تره عوض می‌کنم.. ولی این بار گذاشتم بمونه.)

«حائز درستش بود. ممنون از دوستی که بهم گفتش»

هم عجیب و هم جالب نیست که همیشه در مقابل هر اندیشه یا حرفی که بیان می‌کنم یا در ذهن می‌پرورونم کلمه‌ی شاید یا احتمالا رو میذارم؟ خیلی کم پیش میاد که بخوام درمورد یک موضوعی با قاطعیت کامل صحبت کنم. همیشه روزنه‌ای میذارم برای اینکه ممکنه این حرف، این دیدگاه، این اتفاق، این داستان، ممکنه درست نباشه... این هم می‌تونه برگرده به اهمیت نظر دیگران؛ ترس از تایید نشدن! ترس از زیر سوال رفتن! ترس از دوست داشتنی نبودن! 

البته می‌تونه مزایایی هم داشته باشه. اینطوری که همیشه پذیرای یادگیری هستی و تعصب کورکورانه روی موضوعات نداری. 

به هرحال از هر ور بوم بیفتی، افتادی. تعادل واسه کل جنبه های زندگی، شاید بتونه زندگی سالمی رو بهمون ارائه بده. میگم شاید چون نمیدونم اصلا تا حالا کسی بوده تو زندگیش که در همه‌ی جنبه ها بتونه تعادل رو حفظ کنه و ببینه که چقدر همه چی خوب پیش رفته؟ و یا شایدم گفتم «شاید» تا اگه کسی به هر دلیلی با حرفم مخالف بود، نخواد بهم بتوپه!

همیشه از هر گونه بحثی منطقی یا غیر منطقی، سازنده یا الکی فراری بودم. نمیدونم هنوزم به اندازه‌ی قبل اینطور هستم یا نه! ولی حس می‌کنم این موضوع بر میگرده به تجربه های بچگیم! که خب هوووف.. چقدر تحلیل و تجزیه کردم خودم رو! اصلا قرار نبود پستم اینجوری پیش بره!


درمورد تماس تلفنی نسبت به گذشته خیلی بهتر شدم اما هنوز هم تا حدودی استرس بهم وارد می‌کنه.. ولی این روزها راه ارتباطی دیگه ای با دوستانم نداشتم. پس به هر طریقی هست که خداروشکر راحت تر از گذشته هاست، با ترس تماس تلفنی مقابله می‌کنم و تماس می‌گیرم. البته تماس دیروز یکم سخت تر بود و با کلی کلنجار وقتی بالاخره تماس گرفتم که دیر شده بود. باید قرار دیدار با ترنم رو کنسل می‌کردم ولی انقدر دیر تونستم خودم رو راضی به تماس کنم که وقتی زنگ زدم گفت من در محل قرار هستم. و من اون لحظه کجا بودم؟ تو خونه روی مبل! البته الان که فکر میکنم این موضوع بیشتر از اینکه به ترس از تماس تلفنی مربوط بشه، به خاطر افکار دیگه ای بود که تو ذهنم میچرخیدن. ولی خب بالاخره همونا منجر میشن به ترس از تماس دیگه..


با ج هم عصر تماس گرفتم. و بعد از احوالپرسی و آپدیت دادن کوتاه، گفت برم خونه باهات تماس می‌گیرم. راستش به دلایلی، تا آخر شب که زنگ بزنه، پیش خودم امیدوار بودم که زنگ نزنه! ولی زنگ زد و کلی صحبت‌ کردیم و در همین حین به پیشنهاد من یه راه ارتباطی به جز تماس رو راه انداختیم که اونو هم با رضایت درونی کاملی ایجاد نکردم!

خب مگه خود درگیری داری دختر؟ این یکیو مطمئن نیستم درست تحلیل می‌کنم یا نه ولی از طرفی ارتباط تماسی همونطور که گفتم تا حدودی سخته.. واسه همین با خودم فکر کردم اینکه یه ارتباط پیامی وجود داشته باشه شاید کار رو راحت تر کنه.. ولی واسه ارتباط پیامی و چت هم حرف خاصی ندارم خب! هدف اصلیم فقط اینه که بدونم سالمه؟ حالش خوبه؟

و به اشتراک گذاشتن جزئیات ماجرا دیگه مثل قبل جذاب نیست! اثرات بزرگسالیه؟ 

البته که اینطوری هم نیست که تماس طولانی امشب بد گذشته باشه! اتفاقا فان هم بود.. البته بذار ببینم! یه نقطه هاییش شاخک های اعلام نامساعدیم به حرکت در اومدن! کجا؟ مثلا شنیدن یه سری اصطلاحاتی که ممکنه برای بعضی افراد طبیعی شده باشه ولی برای مغز من کلمات نامتعارفین! ولی در مقابلشون تنها سکوت کردم یا خندیدم و اینطوری بودم که اوه آره این جمله ای که گفتی خیلی کول و طبیعی و عامیانه‌ست و من کاملا باهاش اوکیم!

یا اصلا اینکه چرا؟ چرا هنوز میخوای در ارتباط باشی و حالش رو بدونی؟ دل کندن. کار هر کسی نیست. کار راحتی نیست. گرچه که هزاران بار طی این سال ها بار ها دستانم رو خونین و مالین کردم و تکه تکه از دلمو با چاقو و خونریزی زیاد بریدم تا شاید بتونم بذارمش کنار برای همیشه! اما مثل اینکه تمام این دل آغشته به اوست و از هر طرف که تکه ای جدا شود، باز هم چیزی از نقش اون در این دل کم نمیشه! میشه کل دل رو کند انداخت دور؟ :)) نه عزیزم دل همون قلبه. و وقتی قلب نباشه زندگی هم نیست.

آه چندشم شد سر این یکی موضوع. همیشه باید برگردی به نقطه‌ای زیر صفر؟

  • لایک [ ۱۰ ]

رویای جدیدی نشونم بده؛

آسمان نارنجی و بنفش

پرواز پرنده ها با پس زمینه ای از غروب

تکه ابر های کوچک به آرامی در آسمان به جلو می‌رن

خودم رو روی یکی از پاره ابرها می‌بینم

همراهشون به جلو حرکت می‌کنم

در بی‌کران آسمان ها

اونجا که مرزی وجود نداره

کاش من هم به آزادی پرنده ها بودم

رنگ های زیبای غروب آهسته محو می‌شن

تاریکی آسمان رو پوشونده

در تاریکی هم ابرها به جلو حرکت می‌کنن

در تاریکی ستاره ها چشمک می‌زنن

چشم هات رو ببند و نفس بکش

صبر داشته باش عزیزِ من

نور دوباره زمین رو روشن می‌کنه

آبی آسمان پیدا میشه

و ما شبیه پرنده ها آزادانه پرواز می‌کنیم

  • لایک [ ۶ ]

برای اون عشق بی‌حد و مرز

امشب خیلی اشک ریختم برای ایران، برای مردمش.. برای ندونستن ها..

  • لایک [ ۸ ]

Hug

امروز مغازه بودم، ویدیو گرفتم، بافتم، قرمه سبزی درست کردم، و کرپ کیک هم در مراحل وسطشه.. که دیگه گذاشتمش کنار تا یکم بشینم و استراحت کنم. قبل ناهار داشتم فکر میکردم که چه کدبانویی شدم به‌به.. ولی وقتی ناهار میخوردم حس میکردم غذا خوب نشده! خوشمزه نیست، نمی‌تونم لذت ببرم. یه چیزیش کمه! یه جاییش فلانه! در حالی که داداشم میگفت نه خیلی خوبه که! بیشتر که دقت کردم دیدم یه مدته این شکلی شدم! و هر غذایی میخورم همین حسو دارم! نمی‌دونم چرا!

هنوز خیلی کار دارم. امیدوارم کرپ کیکه خوب بشه و بتونم لذت ببرم از خوردنش. کلاه بافتنیمم باید تکمیل کنم. پس بنظرم پاشم برم به بقیه‌ی کارام برسم. یه سر اومدم بیان ببینم اینجا چخبره. خوندمتون و خب هر چند از دور و در سکوت.. ولی کنارتونم.

  • لایک [ ۵ ]

خوبی گوگولی؟

میگم بریم کره‌ی جنوبی. میگه بریم کره‌ی جنوبی من باید تو رو جمع کنم اونجا، نیفتی دنبال پسراش😂

حقیقتا چیزی که خودم امشب متوجه شدم اینه که تا الان هرچقدر کی‌دراما دیدم بیشتر جذب دختراش شدم:)) البته نه از لحاظ کراشی!! از لحاظ ظرافت و کیوتی و گوگولی‌ای. حس میکنم ورژنی از خودم رو درونشون می‌بینم که نتونستم کاملا شکوفاش کنم. شاید به مرور زمان بتونم.. ولی در کل خیلی زیاد سبک و استایلشون رو دوست دارم کلا=) حالا گوگولیت پسراشم برام قشنگه. نه فقط از لحاظ ظاهری، از لحاظ اخلاقی. و اینکه همزمان با گوگولیتشون جنتلمن هم هستن. که البته ما در سریال ها دیدیم فقط. اینکه چند درصد واقعیته رو نمی‌دونیم^^ (حس میکنم واقعیته به هرحال)


یلدای خیلی خوش و خرمی داشتیم خداروشکررر=)) زمستون خیلی زیبایی قراره داشته باشیم. خدایا شکرتتت


امشب یکی از دوستان اینجوری حالمو پرسید که: «خوبی گوگولی؟» و خیلی ذوق کردم^^ گوگولی بودن رو دوست دارم و کسایی که گوگولی بودن رو درک میکنن و دوست دارن رو هم دوست دارم:))

  • لایک [ ۲ ]
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered by Bayan