راستش الان آخر شبه و تا الان وقت نکرده بودم بنویسم. موضوع زندگی در رویاها بود؟ حقیقتا خیلی خوابم میاد و خستم و مغزم نمیکشه. شاید بتونم رویاسازی کنم تو مغزم ولی تایپ کردنش در توانم نیست. چون نیاز به تمرکز بسیار داره. میتونم روزانه نویسی هم بکنم هوم؟ تا ثبت کنم اینو که آخرین روزهای ۲۴ سالگیم چطور میگذرن.
بیست روز تا تولدم، روز اول:
صدای زنگ تایمر گوشی، مجبورم کرد از جام پاشم. چون از خودم خیلی دور تر گذاشته بودمش. بهس رسیدم تایمرو خاموش کردم و دوباره همونجا دراز کشیدم. یکی دو بار دیگه تایمر به صدا درومد و خاموش کردم دفعه ی سوم مامانم زنگ زد. جوابشو دادم همونطوری خوابالود.. و قریونش برم بهم باهام حرف زد و خواب از سرم پرید. در نتیجه علی رغم اینکه خیلی دیر خوابیده بودم، بخاطر تمیزکاری کل خونه، تونستم با کمک مامان صبح به موقع بیدارشم.
همین الان وسط پست نویسی یه دعوای جانانه با آبجی کوچیکه عزیز انجام دادیم. که خب عصبیم عصبیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عصبی از بابت چی؟ وای میدونم چیه! میدونم چیه! و چه چیز مضخرفیه. چقدر چیز مضخرف و بیخودیه. نباید بهش اجازه میدادم عصبیم کنه. خب الانکه میدونم چیه.. بذار ببینم بابتش چیکار میتونم بکنم.. من عصبی شدم بخاطر همراهی نکردن ...؟ وات د فاک؟ چرا اصلا؟ این روزا باز هی دارم میرم رو فاز اون آدممه؟ آینده؟ و این کسشرا!! هه دوست معمولی و کوفت! فقط دو روز میتونی دوست معمولی حسابش کنی آره. تا ابد هم که بگذره، باشه و نباشه هم، بازم ته دلت به اون روزی که باهاش باشی امید داری. فاک تو این قضیه خب. فاک. باورم نمیشه هنوز گیرم تو این وضع! باورم نمیشه واقعا! نه حذف شدنیه، نه شدنی! فقط تنها راهش کنترل کردن احساسات خودمه.
فاطمه عشقم آروم باش. الان فقط خسته ای، خوابت میاد و مغزت کار نمیکنه. بخاطر همین حس میکنی اوضاع افکار و احساساتت از دستت در رفته. تنها کاری که الان باید بکنی اینه که چشاتو ببندی چند تا نفس عمیق بکشی،
خب الان آرومتری نه؟ دورت بگردم چیزی نیست. همه چی درست میشه. میدونی که درست میشه. میدونی که میشه. بهت افتخار میکنم بابت این جایی که الان هستی. بابت کسی که هستی، بابت تک تک کارهایی که انجام میدی و قدم هایی که بر میداری. بهت افتخار میکنم و دوستت دارم. عزیز من..
- تاریخ : جمعه ۱ شهریور ۰۴
- ساعت : ۰۰ : ۱۱