اینجا رو دوست داشتم. خیلی زیاد. خیلی زیاد. ولی دل کندن رو خیلی وقته یاد گرفتم.
احتمالا این آخرین پستم باشه. پس چنل تلگراممو براتون میذارم. و اگه جای دیگه ای وبلاگ زدم، احتمالا با همین آدرسه. مرسی که وبلاگمو دنبال کردین و نوشته هامو خوندین. میدونم زیاد با کسی صمیمی نشدم. ولی همین که یه نفرتون اینجا آنلاین بود، و هر یه دونه لایکی که میشد پستام، برام دلگرمی بود. و همون بس بود تا احساس کنم اینجا دوستی دارم.
پ.ن: این آپدیته واسه کسایی که تازه دارین این پستمو میخونین. من یه چنل خصوصی زدم. چون این لینک چنل بالایی که گذاشتم برای راحت نوشتن مناسب نیست. این یکی چنل رو تازه ساختم. برای نوشته های وبلاگی طورم خواهد بود:)
https://t.me/+9u68XT5nTi9jNjdk
پ.ن دو: بچه ها این یکی چنل رو هم دوستان زحمت کشیدن و برای اینکه بتونیم جامعهی وبلاگنویسیمون رو حفظ کنیم، ایجاد کردن. بیاین اونجا تا پیش هم باشیم دوباره
امشب ازون شبا بودا. چه شوری، چه غوغایی در دلم برپاست. دل کندن؟ آره دل کندن. من دلم رو کندم هرچند به صورت نامرئی وصل مونده. و تو؟ توم همینطور. توم اوسکلی. مثل خودم. وصل موندیم. احتمالا تا ابد.
باورم نمیشه پست قبلیو بهت نشون دادم! داری عجیب رفتار میکنی. منظورم از عجیب، واقعا عجیب نیست. منظورم اینه که متفاوتی. با قبلا؟ منم هستم. همه میشن؛ متفاوت از قبلشون.. ایندفعه این تفاوت خوبه انگار!
میبینی چیکار میکنی با آدم؟ دوباره کلی فکر و خیال انداختی تو سرم..
جدیدا یه صحنه هایی از زندگی رو حرکت آهسته میبینم. مثلا اون روز که با مامان تو حیاط داشتیم پتو میشستیم، یهو دلم خواست نگاهش کنم. مامانمو. دلم خواست صورتشو ببینم. چند لحظهی کوتاه بهش خیره شدم؛ تا متوجه شد و سرشو آورد بالا، رومو کردم اونور. به در و پنجره و آسمون! ولی اون دیده بود دارم نگاهش میکنم. حتی منم لبخند یواشکیشو از اینکه فهمید دارم نگاهش میکنم دیدم! ولی هیچی نگفتیم! اون صحنه ها برام حرکت آهسته بودن. حس کردم اولین باره. اولین نگاهه. اولین عشقه. با تمام وجودم اون لحظه رو زیستم..
و امشب دوباره یه حرکت آهستهی دیگه داشتم. پشت خط بودی. داشتم باهات حرف میزدم. همزمان داشتم گل میبافتم. حس کردم اون قسمتی که نخو پیچوندم دور ساقم، خوب درنیومده. دو بار دیگه بازش کرده بودم و قبلش داشتم بهت میگفتم باورت میشه اونقدر اعصاب دارم که هی بازش کنم و دوباره ببافم؟ خندیدی. الان سه باره خوب نشده بود. همینطوری داشتم برات جیکجیک میکردم! آخی جیک جیک:)) برا توم همین حسو داره؟ نمیدونم. ولی یه لحظه برا من این حسو داشت. تو برای من یه پیشولِ ملوسی و احتمالاً منم برای تو یه جوجهی جیکجیکونه باشم.. داشتم میگفتم که خب بنظرت سخت بگیرم و بازش کنم دوباره؟ گفتی نه بابا.. گفتم آره بنظرم سخت نگیرم وگرنه این کاره تو ذهنم سخت میمونه و واسه دفعه ی بعدی که بخوام گل ببافم ازش زده میشم و میگم ولش کن اون کار سختیه! یهو گفتی آخ من بگیرم اون لپتو بکشم با این نکته های کلیدیت. همینو گفتی؟ درمورد نکته مطمئن نیستم. ولی یه کلید یادمه. آخه اون لحظه هم حرکت آهسته شده بود! یهو رفتم تو سکوت. حس کردم گونه هام گل انداخت و دارم خجالت میکشم! آخه داری چیکار میکنی مرد؟ حواست هست که داری چیکار میکنی؟ حواست هست؟ حواست هست؟ حواست هست لامصب؟ فکر کردی میتونم دوباره دل بکنم؟ همین الانشم نتونستما! داری میبینی که نتونستم. دارم میبینم که توم نتونستی! ولی هنوز همین وسط موندیم. و یه جورایی نه راه پس داریم نه راه پیش!
امشب کلی باهام حرف زدی. کلی هوامو داشتی. میدونی تو این چند سال، حتی وقتی رسما تو رابطه بودیم هیچوقت اینطوری حس نکرده بودم! اینطوری حس نکرده بودم که کنارم باشی. و اینطوری حس نکرده بودم که کنارت باشم. فکر کنم نتیجه ی همون متفاوت شدناست. بزرگ شدیم یکم. هوم؟
خلاصه.. امیدوارم حواست باشه داری چیکار میکنی. میترسم از دستت بدم. میترسم نداشته باشمت. با اینکه همین الانشم ندارمت. ولی دارم دلمو خوش میکنم به اینکه حواست هست داری چیکار میکنی. و تو الکی دلمو نمیلرزونی دوباره! نه! تو با من این کارو نمیکنی! باور کن این بار نمیبخشمت! باور کن نمیبخشمت. حتی اگه واقعا حواست هست ولی چیزای دیگه مانعت بشن! هیچ بهانهای رو قبول نمیکنم! حتی باید مرگ رو هم دور بزنی!
ببین چیکار کردی باهام لامصب! امشب فقط دو ساعت باهام حرف زدی! و میبینی من الان کجام؟ شاید زیادی بیجنبهم. ولی نه! اگه حواست نیست که داری چیکار میکنی، بدون که خیلی ک*سکشی.
- تاریخ : سه شنبه ۶ اسفند ۰۴
- ساعت : ۰۴ : ۰۷